ملیت :  ایرانی   -  قرن : 15
شهید حمید رضا شادمهری : فرمانده گروهان اول از گردان 148لشگر77 پیروز خراسان(ارتش جمهوری اسلامی ایران) سال 1338 در شهرستان تربت حیدریه به دنیا آمد. از کودکی بسیار دوست داشتنی و مورد علاقه بود. خانواده، وی را برای فراگیری قرآن به مکتبخانه فرستادند و او قرآن را از کودکی فرا گرفت. معلمانش از او به عنوان کودکی مهربان و ساکت یاد می کردند. در سال 1345 و در هفت سالگی، وارد مدرسه ابتدایی همت در مشهد مقدس شد و دوره راهنمایی را نیز در مدرسه پارس گذرانید. علاقه اش به شغل پدر، او را وارد هنرستان نظام کرد و در هنرستان داورپناه مشغول به تحصیل شد. در سال 1357 موفق به گذراندن دوره کامل هنرستان نظام شد. این ایام و قبل از آن مصادف بود با مبارزات انقلابی و مردمی ایران علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی. شرکت فعال در مبارزات و راهپیمایی‌ها ی مردمی و پخش اعلامیه های انقلابی بخشی از برنامه وی محسوب می شد. فعالیتهای حمید بعد از انقلاب تغییرات اساسی یافته بود، نظرات گروه های التفاتی را نقد می کرد و با آنها وارد بحث می شد که این بحث ها حاکی از مطالعات عمیق او بود. شهید خطر این گروهک ها را درک کرده بود و اصرار داشت که همگی تنها در خط امام حرکت کنند. حمید کم حرف و صبور بود، خیلی سریع پیشرفت کرد و هر چه می گذشت بیشتر در مسیر تحقق ارزشهای الهی در جامعه اش گام برمی داشت. سال 1358 در امتحان ورودی دانشکده افسری شرکت کرد و بعد از قبولی، وارد دانشکده افسری شد. دوران دانشکده، دوره تفکر و شکل گیری پایه های فکری او بود. شهید امیری پس از کشمشکهای درونی و احساس مسئولیت نسبت به جامعه خویش و با روح بلند و دیدگاه عقلانی نسبت به مفاهیم و تحولات اجتماعی، جواب را می یابد و می گوید: همراه همه مردم، کم کم در من سوالهای تازه ای مطرح شد و به دنبال جواب می گشتم و اینکه جوابها را از کجا باید آموخت؟ خود لغات به کمک رهبری، معنی خودشان را به من نشان دادند و شروع به حرکت کردم که ما خیلی خواب بودیم. اصلا چرا بگویم خواب؟ چون ما مرده متحرکی بودیم که حرکت می کردیم ولی جا نداشتیم و متوجه شدم که الان هم جایی ندارم، ولی خدا کمکم کرد و در واژه ها و ارزشهای مکتب فرو رفتم و تازه فهمیدم که تازه متولد شدم و یکی از این واژه ها، واژه امام بود و مردم در پی آن بودند که با عمل خود، تمامی مستضعفان جهان را بیدار کنند و به حرمت وا دارند و به سوی این واژه الهی سوق دهند و من هم همراه مردم حرکت کردم. حمید رضا پس از گذراندن دانشکده افسری که پر از تجربه و خودسازی برای او بود، دوره تکمیلی و تخصصی را در شیراز گذراند و بعد به خدمت در واحد های ارتش مشغول شد. در سن 22 سالگی ازدواج کرد. و پس از ازدواج به شیراز رفت و در آنجا ساکن شد. شهید امیری، شش ماه را بدین ترتیب در شیراز گذراند و پس از پایان این دوره به مشهد منتقل شد. سپس از طرف لشکر 77 خراسان عازم جبهه شد. او از جنگ به دین‌گونه یاد می کند: این جنگ، جنگ حقیقی است. جنگی است که طرف مقابل کفار هستند که عوامل آمریکای جنایتکار می باشند و می خواهند که در مقابل انقلاب و عظمت اسلام قرار گرفته و بگیرند و بنای جنگ با اسلام را دارند اینها همان عضو فاسدی هستند که می خواهند تمام جهان را به فساد بکشند. و نابود سازند، اینها در مقابل خدا و حکومت خدا ایستاده اند. وظیفه حکم می کند که ما با آنها به مقابله برخیزیم و دست آنها را از جهان کوتاه کنیم تا هر چه سریع تر به حکومت عدل امام زمانی (عج) برسیم و در رکاب آن حضرت همراه تمامی مستضعفان جهان ریشه نا برابری ها را از بیخ و بن بکنیم. ارادت خاصی نسبت به امام خمینی داشت و خود را پیرو خط او می دانست. روزی که سر گرم گوش دادن به رادیو بود، سخن امام را شنید که فرموده اند: حالا جبهه ها به شما نیاز دارد و نباید جبهه ها را خالی گذاشت. به گمان اینکه امام حکم جهاد داده است خود را به مسجد کشانید، لیکن پس از تذکر و توضیح پدر، به گریه افتاد و برگشت. شهید حمیدرضا پس از اعزام به جبهه تا زمان شهادتش چند بار مورد اصابت ترکش قرار گرفت و مجروح شد. شهید امیری به آن حد از ایمان رسیده بود که حتی نحوه شهادتش را که همیشه در آرزویش بود، می دانست. وی درجات ایمان را در عمل تجربه کرده بود. برادرش غلامرضا که نزدیک ترین فرد خانواده به وی بود، در آخرین مرخصی به خواسته شهید، همراهش به حرم حضرت امام رضا (ع) می رود و نظاره گر وداع شهید می شود، حمید رضا پس از خواندن زیارت نامه و طلب حاجت از ائمه اطهار (ع) با گریه و زاری به ضریح امام رضا که می رسد، پس از زیارت با حالتی خندان و خوشحال به خانه برمی گردد، همان شب غسل شهادت می کند و از برادرش می خواهد که سر و صورتش را اصلاح کند. با آن که ساعت 9 قطار حرکت داشت و او نیز مسافر قطاربود، اما هیچ عجله ای نداشت. از برادرش تقاضا کرد که عکس یادگاری دسته جمعی بگیرند. زمانی که به تذکر برادر مبنی بر نزدیک بودن زمان حرکت مواجه می شود، جواب می دهد که قطار برای ما صبر می کند و همان گونه شد که شهید گفته بود. قطار با 2 ساعت تاخیر ساعت 11 حرکت کرد. وی پس از چهار روز حضور در منطقه در ساعت 2 بامداد، در 4 اسفند 1362 در منطقه پاسگاه زید عراق بر اثر انفجار نارنجک و در حالی که ندای یا حسین بر زبان داشت، به شهادت رسید. پیکرش پس از انتقال به مشهد مقدس، در 10 اسفند 1362 پس از تشییع، در بهشت رضا (ع) دفن شد. تنها یادگارش مصطفی، در 15 آذر 1362 به دنیا آمد.